زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در هنگام ورود به کوفه
همینکه سایهات را بر سرم دارم، خدا را شکر همینکه در هوای تو گرفتارم، خدا را شکر نبینم گریهباران است چشمت، آسمان من مزن آتش به جان عالم و آدم، جهان من اگر زینب نبیند اشکهایت را که زینب نیست اگر نشناسد آن سوز صدایت را که زینب نیست خیالش سخت بود آری که روزی سر کنم بیتو چگونه بودنم را بعد از این باور کنم بیتو؟ سرت را در خیالم شانه میکردم که طوفان شد کمی آهستهتر ای باد! گیسویش پریشان شد بهروی نیزه چشمان تو را پردرد میبینم در اطراف خودم تا میشود نامرد میبینم و من ناباورانه خیره میمانم به جاییکه شکسته حـرمت قاری و شأن آیههاییکه برای قـوّت قــلبم ز لبهای تو نازل شد بخوان جانم فدایت، سوز صوتت مرهم دل شد بخوان قرآن برای کودکی که پای تو جان داد به این قصه چگونه میشود امروز پایان داد که هم تو باشی و هم من شبیه روزهاییکه حیاط خانۀ ما بود و آن حال و هواییکه |